تبليغاتX
منگل فرنگی
دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 17:1| نويسنده : شادی |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این هم نوار قلب تهرانی ها

سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 12:11| نويسنده : شادی |
سلام من به کمک همه ي شما براي پيدا کردن نوار قلب تهراني ها يا به قول آقا آرمان نوار مغز تهراني ها رواحتيلج دارم
چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 13:39| نويسنده : شادی |
نوار مغزي نورمال


_/l_/l_/l_/l_/l_


نوار فلب اصفهاني ها


_$_$_$_$_$_$_$_


نوار قلب ترك


_!_?_!_?_!_?_!_?_


نوار قلب لر
_________________

سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 10:6| نويسنده : شادی |
توو این زمونه // کی درس می خونه
کتاب چیه // کلاس چیه // دبیر کدومه
ما درس نخوندیم مخ افتاد از کار
خندیدیمو ترکیدیم از اذیت آزار
کتاب تو کیفا پیدا نمی شه
فقط سی دی فقط نوار پس درس چی میشه // همش تقلب همش سینما
فرار کردیم از کلاس منو بچه ها // حالا وای وای وای وای وای وای
حالا وای وای وای وای وای وای
تموم شد عشقو حالو شر و شور
هیچی نخوندیمو رسید زمان کنکور
شدم پشیمون غم شده عادت
کجا رفیق کجا یه دوست کجا یه هم درد
حالا وای وای وای وای وای
حالا وای وای وای وای وای
شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:3| نويسنده : شادی |

هر کسی نظر شخصی داره توی قسمت نظر بدين اين پارت قرار بده!! چون فقط و فقط اين قسمتو اول تائيد می‌کنم بعدش نمايش می‌دم. چون مثه اينکه بعضی ها می‌خوان نظر شخصی بدن!!!

موفق باشيد!!!

شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:0| نويسنده : شادی |
                                                  خبر Image hosting by TinyPicخبر

تا نظرات زیاد نشن نمیگم چه خبره

چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 12:7| نويسنده : شادی |
كوچكترين سگ دنيا!
يك سگ كه تنها 20 سانتي متر قد و كمي بيش از نيم كيلو وزن دارد به عنوان كوچكترين سگ زنده دنيا شناخته شد. به گزارش سايت خبري آنانوا كه تصويري از اين سگ را در كنار يك قوطي كبريت منتشر كرده تا كوچكي ان را به نمايش بگذارد اين حيوان متعلق به يك مجموعه دار اسلواكي است و تنها يك سال دارد. صاحب اين سگ مي گويد دانكا از ابتداي تولد تا كنون رشد خود را كرده و به گفته دامپزشكان ديگر از اين بزرگتر نمي شود. وي به طور تصادفي در اوائل سال جاري با كتاب ركوردهاي گينس اشنا شد و فكر كرد مي تواند نام سگ خود را به عنوان كوچكترين آنها در اين كتاب به ثبت برساند. كتاب ركوردهاي گينس پس از رويت مدارك مستند مبني بر تمام شدن رشد اين حيوان و اينكه هيچ سگ ديگر تا كنون با اين اندازه وجود نداشته پذيرفت تا نام اين حيوان را در ركوردهاي خود به ثبت برساند.
 
سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 21:18| نويسنده : شادی |
 من هنوز گشنمه!!!
 سلامی به گرمی تمام گرمای تابستون ( این سلام مخصوص تابستونه )

خوب چه کارا می کنید ؟ هنوز توی این گرما زندگی می کنید؟

اگه می خوایید تابستونتونم مثل زمستون بشه و مجبور شید شوفاژ روشن کنید یه کولر جنرال بخرید .کولر اجنرال در هم وقت همراه شماست.

به جان خودم اگه واسه این تبلیقات پول گرفته باشم. همین طوری گفتم برید یه اجنرال بخرید ثواب داره.(یه کار خیر بکنید دیگه)

خوب دیگه از تبلیغ مبلیغ بگزریم و به قول معروف نه قرمز نه مشکس فقط آبی عشقه ....   آخ نه ببخشید اشتباح شد    نه آبی نه قرمز   فقط تیم ملی.  ( نمی دونم چرا این چند روزه چقدر زیاد اشتباح تایپی دارم )

راستی امتحانات که تموم شد شکر خدا ؟  خوب خدا رو شکر .(ایشاالله دوباره شروع بشه .بلند بگو آمین )

بچه ها من که امتحاناتم تموم شده به سلامتی . نه یه کمی شو گزاشتم واسه شهریور چون گفتم دلم تنگ می شه واسشون ( منم خودم دل نازک  )

بچه ها  امروز می خوام یه آرزویی بکنم و از شما هم می خوام که هر جا که هستید(در هر کجا جنرال همراه شماست )بلند بگید آمین.خوب دعامو بگم ؟

خدایا   خداوندا تو رو به جون تمام جوون ها قسمت می دم که هیچ وقت هیچ جوانی رو به درد تنهایی دچار نکنی.

آمین بلند بگیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

اینم نتیجه ی تنها شدن من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (البته باعث شد من درام یاد بگیرم. )

آخه می دونید چی شده ؟  (به شما چه که بدونید  ) پس ندونید بهتره.نه گناه دارید براتون می گم.

جاتون خالی بچه ها امروز از صبح تا شب دوباره تنها شدم .صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم یه کم ورزش کردم  .حالا نمی دونم به این چی می گن ورزش بود یا نه ولی صبح که بیدار شدم رفتم ضبط رو روشن کردم و بعد مشغول ورزش شودم همین طور که ورزش می کردم یه هو جوو منو می گیرفت یه کم هم می رقصید. (حالا فکر کنید چی شد  )

بگزریم دیگه . بعد از این که رقص نه ورزش کردم رفتم صبحانه زدم ( املد )بعد هم یه کم الاف شدم تا دیدم چشمتون روز بد نبینه یه هو وقت نهار شد. من توی این عمر چندینو چند سالم فقط بلدم یه املد درست کنم با یه سیب زمینی سرخ کرده.برنج هم بلدم بپزم.

اول می خواستم واسه نهار هم املد درست کنم  که بعد یه کم فکر کردم دیدم که نمی شه املد رو با برنج خورد ( جان من آی کیو رو می بینی فقط یه کمی فکر کردم به همین نتیجه رسیدم )

پس راهی واسم نموند جز این که سیب زمینی بخورم. رفتم در کابیند رو باز کردم دیدم ۳ تا سیب زمینی چاغ و چله توی  کابینت پارتی گرفتن. یکیشون داشت کیبرد می زد و یکی هم درام  ( من خیلی تو کف درامم) و یکیشونم داشت بندری ( تکنو ) می رقصید .اون دو تایی که داشتن موزیک می نواختند تا منو دیدن شکماشونو تو دادنو مثل یه بچه ی خوب وایسادن کنار هم . بیچاره اون یکی که داشت می رقصید جوو حسابی گرفته بودش و اصلان منو ندید . اون دو تا هر چی ادا و ادفال در می اوردن اون یکی نفهمید که نفهمید  ( آی کیویش مثل خودمه )

بلاخره من یه سرفه کردمو  تا منو دید  کوپ کرد و گفت آقا من غلط کردم .گفتم حالا چرا غلط کردی  داشتی می رقصیدی ما هم تماشا می کردیم دیگه .خوب دیگه بلاخره اونم خودشو جمع و جور کردو نوبت به این رسید که یکیشونو انتخاب کنم و نوش جان کنم.

بهشون گفتم که نوبت کدومتونه ؟ دیدم هر سه تایی ساکت شدن و گردنشونو انداختن پایین و حرف نمی زنن. من گفتم که چی شد  اون زمانی که پارتی گرفته بودید باید فکر این موقع رو هم می کردید دیگه.

بالاخره هر چی گفتم بابا یکیتون بیاد من بخورمش دیدم هیچ کدومشون جلو نمی آن که نمی ان .خوب دیگه منم گشنم بودو ساعت نزدیکای ۲ بود.گفتم تو رو خدا ازیت نکنید من گشنمه ولی بازم اونا ساکت شدن.

پایین خره  ( چون زیاد گفتم بالاخره گفتم یه دفعه هم پایین خر باشه دیگه مگه چییه ) تصمیم گرفتیم که سنگ کاغذ قیچی بازی کنن تا معلوم بشه که کی باید خورده بشه .جاتون خالی از شانس بد ما تا ۲۰ تا ۳۰ دقیقه بازی کردنو همیشه هر ۳ تاشون یه جور می اوردن. من دیگه احسابم خورد شد گفتم بسته دیگه شورشو در اوردیدن یکیتون بیاد من بخورمش .دیگه قرار شد آل مان نوارا بازی کنیم که چشمتون روز بد نبینه.همون سیب زمینی انتخاب شد که درام می زد. آخه گناه داشت .  (یکیتون نیست به من بگه کارت بخوره تو شکمت . اگه مامانم بود حتما می گفت )خوب دیگه کلی گریه و زاری کردو با اون دوستاش خوداحافظی کرد. بعد گفت که وصیت نامه ی  من پیش یکی از پیازاست( آخا می دونید تو آشپز خونه ی ما پیازو سیب زمینی پیش همن )

خوب دیگه از حاشیه بگزریم.اون سیب زمینی خوش گل و مامانی رو گرفتم و داشتم پوستش می کردم که یه هو  بهم گفت  سعید جونم ( از کی تا حالا من جون شدم خودم خبر ندارم  ) تو درام بلدی بزنی؟

منم گفتم خوب آره (جای شما خالی دروغ گفتم ) اونم درجا گفت من از چشمات می خونم که داری دروغ می گی (تو رو خدا ببین این سیب زمینی بچه پر رو کارش به کجا ها کشیده .سیب زمینی ان سیب زمینی های قدیم )

خوب منم گفتم که به فرض که من بلد نباشم چه فرقی به حال تو می کنه؟ اونم گفت که من می تونم بهت درام یاد بدم ( آخه می دونید من در اوج کف درامم )من گفتم تو    تو حتی نمی تونی دست چپ و راستتو تشخیص بدی.بعد بهم گفت بهت ثابت می کنم  .گفتم چه طوری؟گفت بیا برات درام بزنم.من ساده هم چون توی کف درامم زود قبول کردم و اون سیب زمینی برام درام زد  ( جاتون خالی عجب درامی می زد ها ) من خودم کف    تا اونو دیدم بیشتر کف کردم.

اونم بهم گفت که اگه بخوای تا بهت درام یاد بدم یه شرطی داره .گفتم چه شرطی؟ گفت این که قول بدی تا منو نخوری ( تو رو خدا ببین این سیب زمینی های جدید کارشون به کجاها رسیده )من ساده هم زودی با این حرف خخخخ...... خام شدم و زودی قبول کردم.

حالا هم که دارم برای شما دوستان این داستان رو می نویسم نهار نخوردم و با شکم گرسنه هستم.

می خوام یه چیزی رو بهم قول بدید .    اونم اینه که هیچ وقت گول حرفای این سیب زمینی و پیاز و فلفل سبزو ...... رو نخورید .چون من الان تجربه کردم و فهمیدم که سیر بودن بهتر از درامه.

نتیجه ی اخلاقی از این داستان:۱- یه کولر جنرال بخرید (به جان خودم اگه پول گرفته باشم)

۲-به هیچ میوه ای اعتماد نکنید              ۳-هیچ وقت تو کف هیچ چیزی نباشید

۴-سیب زمسنی هاتونو توی یه ناینون بزارن تا نتونن طوی کابینت پارتی بگیرن.

تموم شد دیگه.

فدای همتون

 

سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 20:44| نويسنده : شادی |
                              

دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 23:0| نويسنده : شادی |

*
*
*
*
*
*
*

Powered by SALAR ◄┤

explorer blog